عبد الرزاق اللاهيجي
25
سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى )
فصل سوّم در بيان آنكه واجب الوجود را ماهيتى به غير از وجود نتواند بود . بيانش آن است كه ذات شيء خارجى كه آن را حقيقت خارجيّه گويند ، در ذهن نتواند آمد و الّا فرقى نبود ميان ذهن و خارج ، و ميان موجود ذهنى و موجود خارجى ، بلكه صورتى كه مطابق باشد مر ذات خارجى را تمام ماهيّت ، در ذهن حاصل شود ، چنان كه مذهب متحقّقين است در مسألهء وجود ذهنى . و آن صورت مطابقه ، اگر مطابق ذات بذاتها باشد بدون اعتبار امرى خارج از ذات ، آن را ماهيت و كنه آن شيء خارجى گويند ، چون صورت حيوان ناطق مر ذات انسان را . و اگر مطابق ذات بذاتها نباشد ، بلكه به اعتبار امرى و صفتى خارج از ذات باشد ، آن را خارج آن شيء خارجى گويند ، چون صورت مفهوم ضاحك و كاتب مر ذات انسان را . و پيشتر دانستى كه وجود منتزع از ذات واجب شود بذاتها بىاعتبار امرى ديگر ؛ پس آنچه از واجب در ذهن در آيد و مطابق ذات بذاته باشد ، مفهوم موجود باشد بما هو موجود ، بدون اعتبار امرى ديگر در مفهوم وى مانند شيء ، يا امرى ديگر كه بمنزلهء شيء باشد ، چنان كه عينيّت وجود در واجب ، مقتضى آن است . اعنى عينيّت وجود مقتضى آن است كه واجب موجود باشد و بس ، نه شيء موجود ، و الّا شيء زائد بودى بر وجود ، و اين منافى عينيّت بود . بخلاف ممكن چه هر ممكن كه موجود بر او محمول شود ، البته چيزى باشد كه وجود از خارج به او ضمّ شده باشد ، پس او شيء موجود باشد نه موجود تنها . و واجب الوجود موجود تنها است . و اين مفهوم موجود تنها از ذات بذاته او ، در ذهن حاصل شود ، بدون اعتبار امرى ديگر ؛ پس كنه واجب باشد . پس اينكه گفتهاند واجب را ماهيّتى نيست يعنى ماهيّتى به غير از وجود نيست . و اينكه گفتهاند كه كنه واجب متعقّل نتواند شد ، يعنى حقيقت وى متعقّل نتواند شد ؛ و حقيقت اخصّ باشد از ماهيّت . چه هرگاه ماهيّت موجود باشد در خارج ، حقيقت باشد . پس مراد اين است كه كنه واجب ،